تبليغاتX
روز از نو

امشب شب تولد امام سوم شیعیان، امام حسین (ع)هست و حال ما مبارک!

دوسال پیش شب تولد حضرت مرزن آباد بودم و نگهبان و دل تنگ! ناراحت بودم که ای کاش همچین شبی مشهد بودم و در جوار حضرت رضا...به طرف حرم حضرت می ایستادمو با بغضی کهنه سلام می دادم. هر چند جلوم یک کوه بلند و سرسبز قرار گرفته بود اما وجودش منو غمگین تر می کرد. بقول یه بنده خدایی مشهدیا رو وقتی رو به حرم حضرت رضا می ایستن می شه شناخت، چون همگی با چشمانی پراشک سلام میدن... راست می گفت، همینطور بود.با خودم فکر میکردم وقتی مشهد بودم فاصله ام تا حضرت به اندازه یک بلیط اتوبوس بود، به اندازه 35 پله تا ملاقات گنبد طلایی حضرت... اما الان یک کوه بلند و کیلومترها راه حائل ما شده بود...در هرحال این روزای سخت هم ختم بخیر شدو ما دوباره در جوار حضرتش هستیم و براین هست شکری واجب

السلام علیک یا امام رضا .آقا میلاد مبارک جدبزرگوارتان امام حسین مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:6  توسط محمد حسین  | 

من تقریبا ۶ ساله دانشجوی دانشگاه آزادم. امروز برای اولین بار شاهد اعتراض دانشجویان! بیدم!. داشتیم با وحید به سمت آزمایشگاه می رفتیم که بیرون یه عده درحال پا کوبیدن و دست زدن که پول زور نمیدیم!

ایول ما که از این بخارا نداشتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:38  توسط محمد حسین  | 

وقتی صدای بارون می پیچه توی ناودون
پر می کشه پرستو، به زیر طاق ایوون
وقتی پرنده صبح، رو شاخه ها می شینه خورشید خانم یه خوشه شبنم زگل می چینه
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم
وقتی که بوی بارون می پیچه توی جنگل
اقاقی از لطافت میشه یا طاقه مخمل
وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه
دستای خیس بارون، می مونه روی شیشه
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم حالا شبا که نیستی چشمای من میباره
آواز گریه هاتو بیاد من میاره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست
رو شاخه اقاقی، جا پای سبز گل نیست
جا پای سبز گل نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:15  توسط محمد حسین  | 

خداوندا چه بسیار انسان هایی را دیدم که از دیگران عزت طلبیدند و ذلیل شدند واز غیر تو ثروت طلب کردمد و فقیر شدند و طلب بالا رفتن نمودند و پست شدند

فرازی از صحیفه ی سجادیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:55  توسط محمد حسین  | 

عجب بازی فوتبالی تماشا کردیم. نیمه ی اول به لطف داور، گل عرب ها پذیرفته نشد تا ما نفس راحتی بکشیم. تیم چلفتی ما در ورزشگاه آزادی، در حالیکه 100 هزار تماشاچی هلاکش بودن به مصاف عربستان لاجون رفته بود. 20 دقیقه ای از بازی گذشته بود که احمدی نژاد هم اضافه شد. یادم نمی ره توی همین ورزشگاه، برای انتخابی جام 2002 اشک دروازه بان عرب ها دراومده بود و توان بازی نداشت(وقتی که نیکبخت پنالتی گرفت) نیمه دوم تیم ما بالاخره تونست گلی رو در دروازه ی حریف بکاره! و کمی دل مارو آروم کنه اما اواخر بازی، درحالیکه تعریف و تمجید میرزایی گزارشگر به اوج خودش رسیده بود، تیم ما گل مزخرفی رو دریافت کرد! و باز درحالیکه گزارشگر از سوم شدن ایران در گروهش صحبت می کرد که عیب نداره و انشالله گربه ست و این حرفا!...گل دوم روهم نوش جان کردیم! که عجب لبو لوچه ی مارو آویزوون کرد روز عیدی!! عرب ها که به خوابشون هم این وضع و نمی دیدن... از فرط خوشحالی قنبلان به هم می زدند و پایکوبی می کردند!(فکر کنم این هموون رقص شمشیر بود) هر چند بازیکنان با تجربه ای مثل مهدو کیا و نکو نام، تا آخرین دقایق، دوندگی کردند اما تازه کار ها که قافیه رو باخته بودند، مات و مبهوت فقط تماشا می کردن.. اینجاست که ارزش بازیکنان با تجربه خودش رو نشون میده. علاوه بر این تغییرات مکرر پیکره ی تیم ملی، آزمون و خطاو لجبازی سرمربی، باعث شده بود که تیم ما بیشتر شبیه تیم منتخب آسیا باشه و در خط میانی و حمله، هماهنگی و نظم نباشه. از طرفی عدم حضور بازیکنان خلاق و خوش فکر مثل کریمی یا جباری، و سرگردان بودن توپ ها در میانه ی زمین، بدجوری تماشاچی رو آزار میداد. با این وضع، همون بهتر که به جام جهانی نریم! اینجوری سنگین تریم
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:13  توسط محمد حسین  | 

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،

بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 شادی شکستن قلک پول،

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،

شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،

برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،

بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

 با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،

توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

 با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:37  توسط محمد حسین  | 

چه لذتی داره سپری کردن روز های آخر اسفند! خرید عید و مغازه های شلوغ و مردم در حال تکاپو!از طرف دیگه خرید ماهی قرمز و سبزه و سنبل!امسال درختا زودتر از موعد به پیشواز سال نو رفتن...اونایی که اهل شکوفه بودن، یک تنه سفید یا صورتی شدن و بقیه تماما سبز

عیدتون مبارک.. صد سال به این سال ها!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:57  توسط محمد حسین  | 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود 
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند  
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد  
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود  
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:8  توسط محمد حسین  | 

چه حس غریبیست هنگام سرچ کردن و مواجه شدن با این پیغام:

Forbidden

You don't have permission to access /~cs236606/projects.html on this server.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:38  توسط محمد حسین  | 

وقتی که در کاری گند می زنید، چه احساسی دارید؟ من الان دقیقا همون حسو دارم! می خواستم به یکی از دخترا ایمیل بزنم و در مورد نمره ی سمینار بپرسم! البته پسری جز من سمینار نداشت والا مسلما به اون ایمیل می زدم. براش فینگلیش نوشتم که این دکی نمره ها رو نزده؟ خبری ندارین؟ از این حرفا... بعد که ارسال شد، دیدم به گروپ ارسال شده. خوب شد به دکی بدوبیراه نگفتم و الا....

پی نوشت: عکس العمل دکی رو حتما می تایپم!

پی نوشت: دکتر فرمودند:"؟" در همین نشانه ی کوتاه، بسی حرفهاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:54  توسط محمد حسین  |