تبليغاتX
روز از نو

خب امسال ما نفهميديم كي تابستون شديمو كي زمستون! تا 25 ام پروژه داشتمو از 26 ام كلاس

ديروز مهندسي اينترنت داشتم با مستر جلالي، من كه در حالت چرتينگ بودم ولي فكر كنم درسه باحالي باشه!

بعد از كلاس توي خرماپزون قاسم آباد عازم خونه شديم توي راه بخاطر اينكه آفتاب يادمون بره يا بخاطر اينكه زيادي آفتاب به كله مون خورده بود شروع كرديم به بحث در مورد پارتي بازي توي دانشگاه! اينكه چطوري بعضيا استاد ميشن، چرا آخر ترم از بعضي اساتيد نظرخواهي نميشه و از اين حرفا......

به ايستگاه كه رسيديم تازه بحثمون گل انداخته بود كه... "آخ جوون اتوبوس اومد" اينو من گفتم! نفهميدم چطوري خدافظي كنم پريدم توي اتوبوس كه چه عرض كنم سوناي خشك!!!

در حالي كه احساس ميكردم چشمام داره مثل تخم مرغ آب پز ميشه يه كاغذي توجه منو به خودش جلب كرد كاغذي كه دست يك داوطلب كنكور بود و سرش رو به شيشه تكيه داده بود. روي كاغذ آرم دانشگاه آزاد بودو پايينش اينطوري نوشته بود:

دانشگاه آزاد اسلامي يك دانشگاه اسلامي و مردمي است

نمي گم اين جمله رو كي گفته بود تا سو تفاهم نشه ولي از خنده منفجر شدم! طوري كه داوطلب بيچاره يك متر پريد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 8:31  توسط محمد حسین  | 

فاطمه نيك مي دانست چرا كه خود از رسول خدا شنيده بود كه فرصت زيادي ندارد آري بايد لحظه به لحظه ي اين فرصت استثنايي آنگونه به استخدام او درآيند كه اشكش‌‍، قيام وقعودش، سكوتش، فريادش،خطبه خطاب وعتابش،تن مجروحش،فرزند سقط شده اش و حتي كي و كجاوچگونه به دست چه كسي غسل و كفن و دفن شدنش همه با آيندگان سخن بگويد!

هفتاد و پنج روز يا نود و پنج روز زندگي و هزاران سال پيام! پيامبري براي آيندگان!اگر فرزندان فرداي زمانه را گوشي باشد كه بشنوندو قلبي باشد تا بفهمند.....بگذريم

 گوشه هايي از خطبه فد كيه حضرت در مسجد رسول: آنگاه كه ابوبكر بر آن شد فدك را از فاطمه بازدارد و كارگزار حضرت را از آنجا بيرون راند و اين خبر به آن بانو رسيد مقنعه خويش را به سر بست وچادر خود را بر خويش پوشيد وبا همراهي گروهي از بستگان و بانوان خويشاوندش رو به مسجد آورد هنگام حركت جامه اش به زمين كشيده ميشد و دامن لباس زير پايش ميرفت. راه رفتن بانو چنان بود كه گويي پيامبر خدا راه ميرود!......

[بانو در مسجد] پس خداوند ايمان را براي پاكسازي شما از پليدي شرك واجب فرمود

ونماز را براي پيراستن تان از تكبر و بزرگمنشي

وزكات را براي پاكيزگي نفس و فزوني روزي

وروزه را براي پايداري اخلاص

 وحج را بمنظور تقويت بنيان آيين

وعدالت ودادگري را براي سامان يافتن دلها و پذيرش دين

وپيروي از ما را براي انتظام امر امت وامامت و پيشوايي ما را براي حفظ از آفت پراكندگي تفرقه

 وجهاد را براي سربلندي اسلام

 وشكيبايي را دستاويزي براي نيل به پاداش الهي

وامر به معروف را براي رعايت مصلحت همگاني

و نيكي به پدر و مادر را سپر بازدارنده از خشم خداوندي

 و نهي از شراب خواري را بمنظور پيراستن پليدي

و سرانجام خداوند شرك را حرام فرمود تا مردم نسبت به پروردگاري او اخلاص ورزند. ....

 پس آنگاه كه خداوند براي پيامبر خويش سراي رسولان و جايگاه ويژگان خود را برگزيد وانچه را به او وعده فرموده بود اتمام نمود كينه هاي ناشي از نفاق در شما پديدار گشت و رداي دين فرسوده شد وجامه ي آن به كهنگي گراييد ....

واينك شما چنان ميپنداريد كه ما را از پيامبر خدا نه ارثي و نه بهره اي است! آيا داوري روزگار جهالت را پسنديده ايد؟ .... اي گروه مسلمانان! آيا بايد ميراث پدرم به زور و ستم از من ستانده شود؟ ....

 مگر خداوند خجسته نام نفرموده: ‹وسليمان از داوود ارث برد› يا در بيان داستان يحيي و زكريا نياورده كه زكريا گفت: پروردگارا..مرا از جانب خويش وارثي عطا فرما تا از من و از دودمان يعقوب ارث برد و نيز خداوند فرموده در كتاب خدا خويشاوندان به ارث بردن از هم سزاوارترند .....

پس آيا پنداشته ايد كه نه بهرهاي براي من است و نه مرا ارثي از پدرم ميرسد؟ يا شايد ميگوييد كه من و پدرم بر دو مذهب بوده ايم پس از هم ارث نمي بريم؟! يا شما به احكام خاص و عام قران از پدرم و پسرعمويم آشناتر و آگاه تريد؟

 اينك( اي ابابكر) اين مركب خلافت اقسارزده،زين كرده ،مهارشده ارزاني تو باد تا در گور با تو باشد وتا روز رستاخيز گريبانت را بگيرد پس به راستي خداوند چه نيكو داوريست! و قيامت چه نيكو وعده گاهي!

برگرفته از كتاب آيه هاي بيداري با تشكر از آقاي گوهري منش

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 23:14  توسط محمد حسین  | 

خدا الاغ رو خلق كرد و به اون گفت: اسم تو الاغه تو در دنيا از صبح تا شب از اين ور به اون ور بار ميكشي و كار ميكني تنها چيزي هم كه مي خوري علفه و 50 سال زندگي ميكني!

الاغ گفت: باشه قبول من الاغم ولي 50 سال زياده من 20 سال ميخوام زندگي كنم و خداوند هم با درخواست اون موافقت كرد

بعد خدا سگ رو خلق كرد و به اون گفت: تو سگ هستي توي دنيا بهترين دوست انساني و از خونه و دارايي اون مراقبت ميكني هر چي هم كه بهت ميدن ميخوري. 30 سال هم زندگي ميكني!

سگ گفت: 30 سال زياده من 15 سال ميخوام زندگي كنم خدا هم قبول كرد

نوبت به ميمون رسيد خدا به ميمون گفت: اسم تو ميمونه . تو از اين ور به اون ور ميري و شيرين كاري ميكني و مسخره بازي در مياري و 20 سال زندگي مي كني

ميمون گفت نه من ميخوام 10 سال زندگي كنم خدا هم قبول كرد

آدم كه خلق شد خدا بهس گفت تو آدمي اشرف مخلوقات! و 20 سال توي دنيا زندگي ميكني

آدم گفت 20 سال كمه خيلي كمه! اون 30 سالي كه الاغ نخواستو اون 15 سالي كه سگ نخواستو 10 سال ميمون رو من زندگي كنم!!!

خدا گفت باشه قبول

بعد از اون آدم 20 سال مثل آدم زندگي كرد .30 سال مثل الاغ  جون كندو زحمت كشيد بعد از اينكه بچه هاش بزرگ شدن 15 سال مثل سگ از اونا مراقبت ميكردو هرچي بهش ميدادن ميخورد!وقتي هم كه پيرو بازنشسته ميشد 10 سال  مثل ميمون از خونه اين بچه به خونه اون بچه ميرفت وواسه نوه هاش شيرين كاري ميكرد!!

با تشكر از مهدي بابت اين مطلب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 10:15  توسط محمد حسین  | 

امروز بالاخره امتحانا تموم شد هر چند اين آخريه باعث شد تا ما فعلا دست به دامن ائمه بمونيم!

امشب حس و حال هيچي جز تلويزيون نبود! البته قبلش مي خواستم با سيد هماهنگ كنم بريم حرم كه پايه بودن اين آقا نذاشت.خلاصه از اين كانال به اون كانال مونده بودم كدوم يكي رو انتخاب كنم...........

---------------------------------------------------------------------------------------------------

يه برنامه اي به اسم طلوع ماه با اجراي داريوش ارجمند  از شبكه يك پخش ميشه كه توي هر برنامه از يك شخصيت علمي دعوت ميكنن و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت مي كنن.

 مهمون برنامه امشب رحيم رحمان زاده جراح و متخصص ارتوپد بود حرفاي جالبي بينشون ردوبدل شد بين صحبتاشون فيلماي مربوط به جراحي دكتر رو نشون ميداد كه براي من واقعا جالب بود از ميون حرفا پرفسور حرفه جالبي زد گفت" شانس توي زندگي خيلي مهمه و نقش مهمي در پيشرفت آدما داره  اما شانس مال زرنگاست مال كسايي كه در حرفه يا زمينه اي كه در اون فعاليت مي كنن موفقند و از بقيه جلوتر! پس هر كسي مي تونه خوش شانس باشه به شرط اينكه به هدفش ايمان داشته باشه صبور باشه وزحمت بكشه".

هر چند از اين حرفا زياد ميشنويم ولي شنيدن اون از كسايي كه خودشون بهس عمل كردن براي من خيلي جالبه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

واسه همين من به شخصه عاشق اينجور برنامه هام يه برنامه مستند هم هر هفته جمعه ها از شبكه يك پخش ميشه كه به بررسي زندگي فرهيختگان فرنگ مونده! مي پردازه اون هم جالبه توصيه مي كنم كه حتما ببينيد

ديگه چشام آلبالو گيلاس ميره يا علي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 22:18  توسط محمد حسین  | 

 این مطلب رو خیلی وقت پیش نوشته بیدم ولی حالا می زارمش!

 

 

۳ شنبه همروند داشتيم! شب قبلش تا دو بيدار بودم صبم ساعت 6 بيدار بودمو رفتم سر كلاس. استاد سر كلاس بود مردد بود امتحان بگيره يا نه ما هم شاكي شديم گفتيم استاد بايد امتحان بگيري! ما كلي درس خونديم! بنده خدا كلي جا خورد فكر مي كرد اين پيشنهاد با استقبال همه مواجه بشه! هيچي ديگه رفتيم از آموزش برگه گرفتيمو..... سوال يك الگوريتم quick sort را بروش موازي پياده سازي نموده و....... ما رو بگي quick sort!! چي بود؟ يادمون رفته! استاد ميشه quick sorto يه توضيحي بدين!( يكي از خانوما گفت!) استاد شاكي شد گفت:من كه الان تمركز حواس ندارم بيام به شما توضيح بدم خودتون بايد بلد باشين ديگه!خلاصه 4 تا سوال اينجوري دادو وقتي قيافه آويزون ما رو ديد گفت خب اينا رو ببرين خونه حل كنيد شنبه بيارين سر كلاس تحويل بدين! ما رو بگي گل از گلمون شكفت! بعد قال كرديم گفتيم شنبه زوده! گفت خب شنبه بعدش تحويل بدين!!!!!! (آآآآآخ جووووون!)

 4شنبه امتحان سيستم عامل داشتيم!(يه بار جستي ملخك........)

به به چه امتحاني بود اشك همه مون در اومد! يكي نيست بگه آخه مرد حسابي كي رو ديدي از جدول سوال بده بابا 200 صفحه كتاب رو ول كردي رفتي.......حالا اينا به جهنم اين همه بي خوابي و حر زدن من كجا رفت؟

بگذريم! نمي دونم ديروز بود يا پريروز داشتم وب گردي مي كردم توي خبراي داغ انتخاباتي " ديدار هاشمي رفسنجاني با راي اوليها" نظرم رو جلب كرد. عكساي جالبي بود!

در حالي كه لباس آستين كوتاه و شلوار لي اون آقا پسرو مقنعه ي اون خانم نظرم رو به خودش جلب كرده بود ياد دوره ي دبيرستان افتادم! يادمه موي سرمون رو بايد با نمره ي 8 مي زديم! روغن و ژل و مل اين چيزا كه قدغن بود! شلوار لي اگه پات مي كردي حسابت با كرام الكاتبين بود!بودن كسايي كه بابت اين مسئله حق رفتن به سر كلاس رو نداستن! ناظممون(كه الان اسمش يادم رفته با يك مترو پنجاه سانت قد و يه دستگاه شلوار خانواده!) سر صف داد ميزد كه بنا به نامه اي كه از دفتر رياست جمهوري! به دست ما رسيده پوشيدن شلوار لي ممنوعه! هيچ كسي هم حق نداره بپوشه اصلا پوشيدن شلوار لي نشون دهنده ي غرب زدگيه! تهاجم فرهنگيه! بي فرهنگا پاشون مي كنن حتي توي غرب فقط كارگرا از اينا مي پوشن چون با دوومه!

بودن كسايي كه تا دم در مدرسه با شلوار لي مي اومدن بعد مرفتن دستشويي! شلوارشوون رو عوض مي كردن موقع برگشت هم همينطور! حتي چند بار به خاطر لباس نيمه آستين تنبيه شديم!

اما الان وضعيت بر عكس شده نمي دونم كدوم درسته محدودكردن اون هم با اون شدت يا آزاد گذاشتن؟ آيا اينا شعار هاي انتخاباتيه يا نه شرايط عوض شده و اينجوري ايجاب مي كنه!نظر شما چيه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 3:19  توسط محمد حسین  | 

يه روز ديگه هم از عمرمون سپري شد تازگيها خيلي غرغرو شدم(غرغرو=كسي كه زياد غر مي زند!)انتظارم از خودم خيلي بالا رفته دلم مي خواد خيلي از كارايي رو كه تا الان نتونستم انجام بدم تو اين چند روزه بكنم! وقتي هم كه پاي عمل مي رسه اونقدر در جا مي زنم كه نگو! بعدش هم مي رسيم به خيال پردازي كه تو اين يكي استادم!!! بعد هم به ساعت نگا مي كنم" هي اين عقربه هارو نگا با هم مسابقه گذاشتن!" اوني هم كه جا مونده منم!! بگذريم

 

امروز رفتم به شركتي كه بوسيله ي سيد باهاشون آشنا شده بودم ساعت 5ونيم بود كه راه افتادم شركتشون پنجراه سناباد بود از تقي آباد پياده رفتم وقتي كه اونجا رسيدم دنبال يه تابلو يا يه چيزي بودم كه منو راهنمايي كنه ولي اثري نبود كه نبود! بالاخره بعد از يك دو بار گز كردن خيابون از يه آقايي آدرس رو پرسيدم اونم منو راهنمايي كرد ساختمان 145 . يه راه پله كج و معوج بود بدتر از راه پله سلف دانشگاه!

خلاصه سر از يه راهرو تاريك در آوردم كه دور تا دورش در بود هر كدوم هم مربوط به يه شركت! البته يكيش توالت بود! روي كارت نوشته بود واحد شماره 2 بالاخره پيداش كردم آخ جوووووون

اول خواستم سرمو پايين بندازم برم تو كفتم خيلي ضايست! تق تق ....... در باز شد سلامن عليكم حال شما خوبه؟ اينو من گفتم .......... رفتم داخل اون آقاهه بيشتر از من ذوق كرده بود فك كنم من اولين كارآموزشون بودم! كل شركت سه نفر بودن بعد از يه احول پرسي و صحبت كوتاه يه گوشه نشستم. سه نفرو سه تا سيستم يه گوشه هم چن تا كارتن از لوازم مختلف كامپيوتر بود. هر سه هم دوره بودن تازه هم فارغ التحصيل شده بودن خيلي خونگرم و صميمي و خوش برخورد. كلي با هم گپ زديم از كار آموزي از كار و كسب از شركت از دانشگاه و دوره ي دانشجويي و اين حرفا. سر آخر يكيشون بهم گفت كه اين كل شركت ماست ما سه نفر با هم كار ميكنيم نه منشي داريم نه آبدارچي!از ساعت 9 صبح تا 12 شب كار ميكنيم! خيلي وقتا با هم بحث و كل كل ميكنيم وقتي هم كه بي كار ميشيم كار مي كنيم!!! بعد هم پاشو بالا آوردو دمپايشو نشون دادو گفت اين شركته ماست! وضعيت ما هم اينطوريه! اگه با ما كار كنيد خوشحال مي شيم منم براش توضيح دادم كه اينجا هومدم كار ياد بگيرم بقيه اش هم واسم مهم نيست. از بين حرفايي كه زديم يكيشون يه حرفه جالبي بهم زد گفت: خيلي از دانشجو ها تا قبل اينكه برن سر كار فك مي كنن تو بازار چه خبره براشون سرو دست ميشكنن بعد هم ميرن توي يه شركت با كلاسو كارت مزنن مي رن تو دفتر كارشونو...... اما اصلا اين طوري نيست وقتي از خواب بيدار ميشن كه فارغ اتحصيل شدن! و اون موقع يكم ديره! ما اينجا هم سفارش مي گيريم هم خودمون نرم افزار مي نويسيم براي نرم افزارايي هم كه مي نويسيم دنبل مشتري مي گرديم يعني بازار يابي مي كنيم بعضي وقتا هم مجبوريم با هر جور آدمي در اين مورد صحبت كنيم چه اوني كه تحصيل كردستو روشنه چه اوني كه تا حالا دستش به كيبورد نخورده و اين سخت ترين مرحله ي كار ماست.

خب اين هم از مزاياي رشته ماست!

بعد از خدا حافظي توي راه داشتم به حرفاشون فكر ميكردم به آينده  به اينك چقدر آينده ما به اونا شبيه؟!!1

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 5:24  توسط محمد حسین  |