مي خواستم برم حرم.منتظر اتوبوس شدم،نيومد.رفتم خيابون كوسنگي،يه ماشين شخصي گير آوردم،.بين راه چند تا مسافر دربست گيرش اومدو ما رو پياده كرد.انگار اون شب نطلبيده بيديم!
راه رفتن توي خيابون تهرون هم عالمي داره!هي بايد بين جمعيت لايي بكشي و ترمز بزني...از آخر هم بگي"ببخشيد!".فقط گنبد رو مي ديدم و ديگه هيچ.هر چي مي رفتم جلو هوا سنگين تر مي شد.وايسادم..."كوچه ي چهنو"رفتم توي كوچه.خيلي وقت بود اينجا نيومده بودم،شايد 6 يا 7 سال.كوچه هنوز تنگ بود،تنگ و پيچ درپيچ.پيچ درپيچ و شلوغ.اما بجاي بوي خاك و بوي عطاري و گل داوودي،فقط دود بود،دود.هنوز هم با يك ماشين كوچه بند مياد.هنوز هم ماست عباس آقا معروفه.هنوز هم از خانوماي يه چشمي مي ترسم!(نفسم به شماره افتاده)اما هنوزم از رو نرفتم...آها اينجا بود.خونه ي مادربزرگو ميگم.
جلوي در هميشه آب جارو بود،نه جاي آشغال.
ديوارهاي حياط سبز بود از انگورو ياس سفيد.باغچه پربود از گل هاي رزقرمز و صورتي...ميمون هم داشت.آب حوض هميشه زلال بود،حداقل تا قبل از اينكه( دور از چشم مادربزرگ،) به جان ماهي هابيفتم!طفلك ها بيشتر از گربه،از من مي ترسيدند.خيالم راحت بود كه درختاي بلند باغچه ،با من هستند اما باز هم مادربزرگ مي فهميد!.شايد هم گل هاي شمعداني دور حوض مقصربودند...من با اونها كاري نداشتم...خودشون مي شكستن!تخت گوشه ي حياط، سرقفلي من بود.البته تا وقتي كه من اونجا بودم.بعدظهرها كه مامان جون(مادربزرگم)قرآن مي خوند،روي تخت مهمون من بود.من هم يه چاي بدون آب سرد،مهمونش بودم....بعضي وقت ها هم با كلوچه!
اما حالا بجاي اون قطعه از بهشت،يه هتل آپارتمان دراومده! چيزي مثل پاساژ جوادي(دانشكده علوم انساني)كه پشت دانشكده فني مهندسي سبز شده.
یادش بخير...ياد قصه هاي مادربزرگ،ياد دستاي گرم مادربزرگ،ياد عطرجانماز مادربزرگ،ياد خنده هاي مادربزرگ...همش بخير.