تبليغاتX
روز از نو

قبل از خوندن اين مطلب لازمه بگم اين نوشته بازنويسي يك داستان كوتاهه كه شايد شما هم اون رو خونده باشين.

هفته پيش رفتم دانشگاه. بعد از كلاس يه خانومي ازم جزوه خواست.من كه فهميدم منظورش چيه ،از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون منم ازش خوشم اومد!با خودم گفتم در اولين فرصت ميرم خواستگاريش!...توي راه پله ها حسن رو ديدم. بعد از سلام و احوال پرسي شروع كرد به تعريف كردن از دوستش و جرياني كه براش طبق معمول پيش اومده ...تو همين گيرو دار يه خانومي اومد ازم جاي آموزش رو پرسيد.من كه فهميدم منظورش چي بود،از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون براي اينكه حسن رو بسوزونم با خودم گفتم در اولين فرصت ميرم خواستگاريش. توي ايستگاه اتوبوس با بچه ها نشسته بوديم كه يه خانومي بسمت ما اومد و بمن گفت:ميشه اينطرف تر بشينيد؟ من كه فهميدم منظورش چيه! از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون بايد فكرامو بكنم!.بالاخره به خونه رسيدم داشتم در رو باز مي كردم كه دختر همسايمون با يه سيني آش اومد بسمت منو گفت:بفرمايين نذريه.من كه فهميدم منظورش چيه!از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون،شرمنده من دلم ميخواد زنم تهسيلات دانشگاهي داشته باشه!.پريروز ازشهرستان يه سري دانشجوي مهمان با ميني بوس اومده بودن دانشگاه ما.داشتم ميرفتم سر كلاس كه يه خانوم از توي ميني بوس ازم پرسيد:آقا خوابگاه كجاست؟من كه فهميدم منظورش چيه از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون با اينكه دلم نمي خواد زنم شهرستاني باشه اما براي اينكه دلش نشكنه شايد برم خواستگاريش!.ديروز رفتم آزمايشگاه. خانومه جواب آزمايشم رو داد من كه فهميدم منظورش چيه! اما از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون اول بايد جواب آزمايش رو بفهمم.امروز نوبت دكتر دارم خانم دكتر ميگه حالت بدتر شده من كه مي دونم منظورش چيه!از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون.....

پي نوشت:بالاخره اين آقا حامد ما رو هوايي كرد و ما هم حوايي شدم من كه مي دونم منظورش چيه!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:8  توسط محمد حسین  | 

(چهار شنبه ساعت 11:45 منو وحيد سازمان مركزي)من:سلام خسته نباشين اين فرم معدل رو مي خواستم كامل كنم كجا بايد برم؟كارمند:اتاق امتحانات من:مرسي كجاست؟كارمند:اتاق بغل سمت راست من:ممنون وحيد:فكر كنم منظورش اونجاست من:سمت راست كه اينور ميفته وحيد:بخون،اتاق امتحانات من:آها بريم.(اتاق امتحانات)كارمند:سلام عزيزم چطوري؟(بله؟بي ادب تو مگه از خودت برادر پدر نداري؟)خانوم:سلام....وجدان آگاه:اووه با تو نبود. (فرم ها رو بهش مي ديم حواسش يه جاي ديگست)فرم ها رو امضا مي كنه بعد مي گه:ببريد امضا كنن من:پيش كي؟ كارمند:آقاي .... من:كجا؟ كارمند:اتاق بغل سمت راست! من:آها مرسي.وحيد: منظورش انتهاي راهرو سمت چپه.(اتاق ثبت نام ما منتظريم مسئول محترم رفتن نماز)همكار:چي مي خواين؟من:هيچي مي خوام آقاي... اينارو امضا كنه همكار:ببرين پيش آقاي الف من:گفتن بياريم اينجا همكار:نه ببرين اونجا من:آها باشه كجاست؟همكار:طبقه چهارم من:ممنون (رفتيم طبقه چهارم پشت بوم بود،فهميديم منظورش طبقه سوم بيده)(اتاق آقاي الف)من:سلام مي خواستيم اينو امضا كنن منشي:اتاق آقاي الف منتقل شده به اتاق بغل سمت راست(بسمت منشي وايميستم) ميگم: سمت راست يعني اينور ديگه؟منشي: آره درسته! (رفتيم اونجا آبدارخونه بود!)(اتاق رئيس)من:سلام اينو مي خواستم آقاي الف امضا كنه منشي:ايشون رفتن من:خب ما چيكار كنيم؟ منشي:ببرين پيش يكي از معاونين. تازه اول بايد آقاي... اينجا رو امضا كنه من:گفتن نمي خواد منشي:بيخود گفتن نمي خواد.(طبقه همكف حاج آقا نمازش تموم شده)من:سلام اينو مي خواستم امضا كنيد(ساعت 12:10) حاج اقا:اجازه بده مگه چن تا دست دارم!حاج آقا:خب خانوم مي گفتين خانوم:بله من مهمان بودم....(قصه حسين كرد شبستري)(12:20)حاج آقا:خب آقا فرمتو بده بمن من:بفرمايين حاج آقا:برو بسلامت من:كجا برم؟ حاج آقا:طبقه سوم،آقاي الف(رفتيم طبقه چهارم آقاي معاون) من:سلام خسته نباشين اينو مي خواستم امضا كنن منشي:چن لحظه صبر كنيد(با وحيد نشستيم آقايون ديگه هم دور هم جمع شده بودن و صحبت ميكردن محفل يه چيزي مثل مراسم نخود چي خورون بود.ساعت 12:35 فرم هاي ما هنوز روي ميزه)من:آقا ببخشين اين فرماي ما چقدرديگه كار داره؟منشي:(انگار تازه يادش اومده بود)اجازه بدين..(آماده شد در اتاق رئيس رو بزنه... همون موقع رئيس با عجله اومد بيرون)منشي:آقاي... اينا دوتا امضا مي خواد رئيس:خودت بزن(منشي دو تا امضا كج و معوج زد و داد دست ما)منشي:طبقه اول اتاق امتحانات (اتاق امتحانات،كارمندا در حال صحبت در مورد اجاره ها)من:اينو گفتن بياريم اينجا(ورانداز كزد)ببرين اتاق بغل سمت راست(اومديم بيرون من از خنده منفجر شدم)منظورش انتهاي راهرو بود اونجا آخرين مرحله خان بود.بلاخره كارمون تموم شد.(ساعت 12:40)

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:38  توسط محمد حسین  |