بقول حامد:پوووف...تورنومنت كنكور روز شنبه ساعت 10:30 (با صداي خواب آور اون خانومه!)تمام شد.ميز كنار منو رضا لبريزه از شكلاتو مدادو پاك كن.ده دقيقه به شروع امتحان مونده اما هنوز داوطلبا دارن ميان. قيافه بعضياشون به فيلسوفا مي خوره بعضي ها هم به آدم هاي عاشق.از محمد مي خوام بپرسم كه...دو دستي اشاره مي كنه تورو به خدا حرفشم نزن.تلا وت قرآن شروع ميشه(منم همزمان بيست و پنج سوال اول تخصصي رو جواب ميدم.به اين ميگن نهايت تسلط!)بعد نوبت به سه تا صلوات ميرسه ولي فقط توي سالن صداي ما سه نفر مياد[...انتظار...]
::داوطلبان[دفترچه ها كمتر از يك صدم ثانيه برداشته ميشود] شروع كنيد.
در هر صورت چه خوب چه بد كنكور هم تموم شد حالا ميشه با خيال راحت به چيزاي ديگه فكر كرد(به كارهاي معوقه)دلم لك زده براي يه پروژه درست و حسابي،براي شباي تحويل پروژه و...
پي نوشت 1:مي خواستم اسم اين پستو گيوتين خشك بذارم
پي نوشت 2:سر جلسه سرمو پايين انداخته بودمو غرق حل كردن سوالا بودم كه يكي زد به سرم[با تعجب روبرو رو نگاه كردم. كارگر محترم، كلوچه رو جلوي صورتم گرفته بود]گفت:آقا بفرماييد!.يه خانومي هم هر نيم ساعت براي مراقبا آب مياورد.به من كه ميرسيد مي گفت:شما آب نمي خواين؟