بهمراه زال وسیاوش وآرش و تهمینه رفتیم به صحنه ی کارزار رستم و سهراب.سیاوش و دوستان مسیر سی متری طلاب نمی دانستند،همی.(گر چه کروکی کشیده بودندی )سرانجام،پرسان پرسان به آوردگاه رسیدندی.سیاوش پارک دوبل سی مرغ نمی دانست همی و زال در این امر اورا کمک گردیدندی...اما زهی خیال باطل!دروازه ها بسته بودندی وجمعیت کثیری پشت درها آویزان.نشان مخصوص تهمینه هم اثر بخش نبودندی و نگهبان توجه ای نکرد،همی!.زال فریاد برمیآورد که سپر فرزندم(مراد از فرزند رستم می باشد) در منزل جا مانده،اما کسی پیررا تحویل نگرفتندی .چانه زنی های تهمینه به جناب ریحانه هم اثری نداشت..همی و در نهایت بهمراه ایل وتباررستم آهنگ برگشت نمودیم.
پینوشت:چون کروکی برگشت رو نداشتیم و مسیر رو بصورت رندوم انتخاب می کردیم،سراز مجتمع الماس شرق درآوردیم.همی!
م:آها اینجاست،ساختمان 410!.بالاخره رسیدیم(م یعنی من)م:آقا سلام حسته نباشید،یه شرکت نرم افزاری اینجا بود...پرید توی حرفم و گفت:شما ازش طلبکارید؟ر:نه ما با خودش کار داریم(ر:میشه حدس زد)آ:والا ایشون ورشکست شدن،وسایلشون رو هم حراج کردن،شما باهاش چیکاردارین؟م:استادمون ایشون رو بما معرفی کرده،بخاطر پروژمون می خواستیم باهاش مشورت کنیم...آ:برید پیش دکتر،ایشون بیشتر از من در جریانه
مطب آقای دکتر(بخونید تکنیسیسن تجربی دندان پزشکی).اتاق انتظار،مثل دکتر،منتظر مریض بود.با اومدن ما،دکتر از فرط خوشحالی،نمی دونم چی رو چپه کرد! ....آقای دکتر هم که تاکید می کرد با بنده ی خدا هیچ ارتباطی نداره،درنهایت گفت:بعد از چندماه با شریکش اختلاف پیدا کرده ودر شرکت تخته شده،بهمین راحتی!
بین راه برگشت،ضمن بررسی مسائل فنی تیم ملی،با "ر" دلایل ورشکستگی شرکت رو بررسی کردیم،رسیدیم به سراب کارگروهی[شرح و تفسیرش با خودتون]
پی نوشت:اگر دوست شما ساعتش خواب میره،مسیرش شلوغه،اتوبوسشون پنچر میشه،جلوی پوشیران باهاش قرار نزارید.چون نیم ساعت باید نگاه های چپ چپ یه سرکارو تحمل کنید![شرح و تفسیرش با خودتون]
پینوشت:توی اتوبوس بودم که این خبرروشنیدم.برای همین این مطلب چندبار اصلاح شد