رضا یادش بخیر...چقدر هفته بسیج سربه سرت می زاشتیم و هر روزش رو بهت تبریک می گفتیم!... و تو می خندیدی و می گفتی: ای بابا!....گیر دادین ها!اذیت نکنید...
***
یادش بخیر وقتی کوه رفته بودیمو چن نفر آب خواستند وتو این پا و اون پا کردی و سرخ و سفید شدی و با اصرار ما رفتی...بعد چقدر برات داستان درست کردیم... وباز تو می خندیدی و می گفتی: همش زیر سر توئه! یاد خنده های از ته دل وبا صدای بلندت بخیر.... در حق هیچ کسی به اندازه ی تو دودره بازی نکردم! اما تو همیشه تحمل می کردی وصبوری ... بعضی وقت ها هم تلافی!
***
یاد دربین گفتن هات بخیر ...یادمه این اواخر دیگه درست می گفتی و من به شوخی می گفتم: چقدر برای این کار تمرین کردی؟
***
یاد گرمای تابستون و خنکی سایه های کاج و راحتی بعد از تحویل پروژه و مهمون کردن های زورکی وبستنی های آبکی و چیپس های سرکه بخیر....یادمه سرکه دوست نداشتی اما حتی دفعه آخر هم یادت بود که من سرکه دوست دارم
***
یاد سادگی و وقار و متانت و حجب و صداقت و پاکیت بخیر
رضا چه خاطرات و لحظات خوبی را همرات تجربه کردم....چه رفاقت خوبی داشتیم....و داریم
خدایا ما جز خوبی از رضا چیزی ندیدیم... روحش رو هر جا که هست مورد لطف و رحمت خودت قرار بده
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29  توسط محمد حسین
|
مطلبی که خیلی وقت پیش نوشته بودم و هنوز ازش لذت می برم!(بامختصری تغییر)
سلام حوا جان!حالت خوب است؟ دماغت چاق است؟ خوش می گذرد؟مارارویت نمی کنید خوشحالید؟!از ما هم بپرسی ای..نفسمان که خیلی وقت است بالا نمی آیداما به لطف شما بد نیستیم.با این جوانکی بسیار "سرچ زدیم"تاتوفیق حاصل شدوبلاگ شما را در این شبکه بی پدرو مادر زیارت کنیم!حالا نمی شد مثل سال های پیش از سنگ قلبی برایت می تراشیدم با تیری که از وسط آن عبور نموده؟!خیلی هم قشنگ تر و رمانتیک تر می شد!نمی دانی در این کافی نت چه رنجی کشیدم تا ملتفت شدم چه باید بکنم.به این جوانک وعده یک گوسپند دادم تاراضی شدبرایم مرقوم کناد!والا من که همان ابتدا به ساکن انگشتام بهم تابیده شد!اصلا تقصیر خودم است که هر چه گفتی،گفتم چشم!آه حوا جان!بهشت گم شده،بهشت گم شده یادت هست؟یادت می آید آن روز نفرین شده مرا بالای درخت فرستادی تابرایت سیب بچینم؟گفتی هوس کردم، بروی خودم نیاوردم!گفتی بریم سیخکی بکنیم،سرخ شدم باز به روی خود نیاوردم گفتی باهات قهر می کنما!طاقت نیاوردم!خدا هم با تیپا از بهشت انداختمان بیرون!.از همان روز ،از همان روز پشت دستم را داغ کردم دیگر به سخنانت گوش ندهم...اما مگر میسر بود؟نمی دانم نمی دانم در این سال ها با دل چه کردی که هر چه با من کردی فراموش شد.حالا هم مدام سرکوفت بزن که امروزی باش امروزی باش!بلکه خدا ما را از اینجا هم بیرون کناد!.اصلا من که البسه ام از گوسپنداست،شرف دارم به این فرزندان جوجه تیغی که روغن به سر می مالند و ابرو نازک می کنند! آه دیدی چه شد؟پاک یادم رفت بگویم:ای دردانه تولدت مبارک ان شاالله صدوبیست هزار سالگیت!
عاشق ابدی شما:آدم
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:20  توسط محمد حسین
|