تبليغاتX
روز از نو
دوره ی ارزانیست،
شرف اینجا ارزان،
تن عریان ارزان،
آبرو قیمت یک تکه ی نان!
 و دروغ از همه چیز ارزان تر!
 و چه تخفیفی خوردست قیمت هر انسان!

 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 16:40  توسط محمد حسین  | 

قریب به دو هفته پیش به نیت امر پژوهش به طهران مشرف شدم سعادتی بود در این سفر با دوست نودادماد خویش باشم. از ابتدای سفر با قطار، وی ملول و غمگین می نمود و مرتب می گفت اشتها ندارم! و من که دلیلش را می دانستم سعی می کردم تا وی را از این حال به آن حال نمایم! به همین دلیل شروع کردم به صحبت از همه چیز و همه جا... ولی تمام حرف های من آخرش به این جمله وی ختم میشد: چیییییییی؟! هاااااااا؟!
تلاش هایم بی نتیجه بود تا اینکه گفت: کمی ضعف کرده ام چیزی برای خوردن داری؟ با تعجب گفتم یک ساعت نشده که ناهار خوردی.... ولیکن بلی دارم، بیفیرما! و اندکی قوت که همراه داشتم به وی تعارف کردم و او با اشتها شروع به بلعیدن نمود! یک ربع بعد روی میز پر بود از پوست بیسگویت و کیک و احسان که قوت دیگری جهت ارتزاق نداشت، مجددا ملول بود و بی قرار. تا اینکه ساندیس و بیسگویت آوردند و باز احسان مشغول شد...به او که حین تناول بود گفتم: خوب شد که بی اشتهایی و از عیال به دور والا...و او گفت: واقعا! نیم ساعت بعد که احسان یا خورده بود یا نیوشیده گل به روتون رفت به مستراح و من مشغول تمیز کردن میز شدم
........ احسان که دیگر امیدی به پذیرایی نداشت، خوابیده...اوه تلفن زینگ می زند!( با خودم می گویم این چه خروس بی محلی است دیگر! طفلک تازه خوابیده بود) احسان نگاهی به شماره می اندازد و گل از گلش می شکفد و دستپاچه از جا می پرد..... نمی دانم چقدر گذشته ولی فکر کنم احسان از آن موقع تا حالا چند بار تا ته قطار رفته و برگشته!(لازم به ذکر است که ما بیخ لوکوموتیو مستقر بودیم)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------(وقتی آزادی بیان نباشد اینجور می شود دیگر!) احسان خوکار و تکه ای کاغذ از من گرفته و ------ چیزایی می نویسد کنجکاو شده ام ببینم چه می کند ولی وانمود می کنم که فرقی به حالم ندارد.. وی آنچنان چمباتمه ای روی کاغذ زده که هیچ زاویه ای برای دیدن باقی نمی ماند! هر از چند گاهی هم نگاهی به من می اندازد تا دست از پا خطا نکنم.. دگر به در پر رویی زدم وگفنم: ببینم چه می نویسی؟ با اوقات تلخی گفت: برای مجردا بده!....بیا!! دو روز است از جرگه باصفای مجردان به متاهلان پیوسته اینگونه کری می خواند! شیطونه میگه وقتی برگشتم دو تا بگیرم!
ساعت 17/57 چیزی برای خوردن نداریم چیزی هم برای پذیرایی ندارن بدین سبب احسان با خیال راحت خوابیده
---------------------بالاخره به طهران رسیدیم آن هم نصف شب و یکراست رفتیم خوابگاه شریف. بین راه احسان از گکیر احتمالی نگهبان می گفت. نگهبان محترم که از خواب پریده بود در را برایمان باز کرد وما فورا رفتیم تو! او چیزی نپرسید ومن خوشحال که حداقل نیمه شب ظاهر شریفی داریم!
شرح مابقی ماوقع بماند برای مجالی دیگر
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:12  توسط محمد حسین  | 

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید
نشناخته توصیف مقامش نکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست
علامه اگر هست سلامش نکنید


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:7  توسط محمد حسین  |