تبليغاتX
روز از نو

داشتم به این فکر می کردم که از حضرتش بنویسم، دیدیم در سخن ائمه ، این کار به غایت نیکویی صورت گرفته...چند جمله ی تاثیر گذار از خود حضرت و دیگران رو آوردم.

حضرت محمد(ص):آنچه در میان بنی اسرائیل واقع شد، در میان امت من نیز مو به مو واقع می شود. دوازدهمین فرزند من از دید ها غایب می شود و دیده نمی شود بحار ج 2 ص 127

امام صادق (ع): صاحب این امر در میان آن ها راه می رود و در بازارشان رفت و آمد می کند روی فرش هایشان گام بر می دارد ولی او را نمی شناسند.بحار ج 2 ص 154

حضرت علی (ع):سوگند به خدای علی،(در زمان غیبت حضرت ولی عصر) در شرق و غرب جهان به سیاحت می پردازد و گفتار مردم را می شنود و بر اجتماعات آن ها وارد شده و سلام می فرماید

امام صادق (ع): خوشا به حال شیعه قائم ما که منتظر ظهورش هستند و مطیعش هستند در ظهورش، آن ها اولیای خدا هستند که نه خوفی دارند و نه حزنی مکیال ج 2 ص 146

حضرت ولی عصر(عج): پدرم با من عهد بسته که در روی زمین خدا، دورترین و مخفی ترین آن را برای اقامت خود برگزینم تا امر من پوشیده ماند بحار ج 52 ص 34

حضرت ولی عصر(عج): ما شما را رها نکرده و در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خاطر نمی بریم. احتجاج ص 175

حضرت ولی عصر(عج): اگر شیعیان ما که خداوند بر توفیق طاعت خویش آن ها را موفق گرداند در راه وفا به پیمانی که بر دوش دارند همدل می شدند، میمنت دیدار ما از ایشان به تاخیر نمی افتاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:45  توسط محمد حسین  | 

خوشبختانه اين مراسم بخش زياديش اخلاقي بود و ما موفق به رويت آن شديم. هر زمان که يک خانم محترمه چيني نمايان مي شد، بلافاصله جواد آقاي خياباني رويت ميشد!
متاسفانه برادارن سانسورچي ما به سرعت حرکات موزون چيني ها توانايي شطرنجي کردن، سياه کردن، لباس درست کردن، آستين و يقه گذاشتن،و بزرگنمايي در حد نشان داده گردي صورت نداشتند.، !
گويا دربين کشورهاي مسلمان هم فقط ما بوديم که حجاب کامل داشتيم! که البته اين جاي مباهات داره
در ضمن ازقرار معلوم، لباس کاروان ايران از همه کاروان ها خوشرنگ تر بوده که اين هم به ذات خوش سليقگي  ما بر ميگرده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 10:53  توسط محمد حسین  | 

این روزای مبارک مصادف شده با گرفتاری های مزمن ما! گرفتاری دیگه تمومی نداره این روزا بیشتر هم میشه. خدایا برس به داد دل ما

امروز روز ولادت سید ساجدین امام زین العابدین (ع). جان به قربان حضرت، زنده میشی وقتی کلامشون رو در صحیفه می خونی...

فرازی از دعای حضرت:

خدایا شکرگزاری کم بنده ات را خوب پاداش می دهی وطاعت اندک او را اجر وثواب می دهی تا جایی که گویی شکر بندگان خود را که به علت آن ثوابشان را واجب کرده ای و اجر و پاداش بزرگ تر از شکرشان داده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط محمد حسین  | 

عید مبعث مبارک!سال پیش این موقع مرزن آباد بودم. آی دلم هوای حرم کرده بود.... با جلال رفتیم بام پادگان!(مرتفع ترین قسمت پادگان. کنار کارگزینی)زیاد اونجا می رفتیم..به خصوص برای ناهار..حس خوبی به آدم می داد! جلال داشت خاطره می نوشت..فکر کنم داشت منظره ای رو که می دید توصیف می کرد. می گفت اینا یه روزی خاطره میشه..راست می گفت.. بعد رفت به بروبچ مسئول غذا کمک کنه. آخه اون روز شده بود نیروی کمکی! دفترشو گذاشت پیش من..منم طبق معمول آخرین نوشته هاشو خوندم!

برای نماز رفتم مسجد مرآ(مرکز آموزشی) وبعد از نماز طبق معمول رفتم سراغ مفاتیح.. این یکی از عادت های خوبی بود که اونجا داشتم و دعاهای مربوط به امروز رو خوندم ..جلال هم در ادامه به من ملحق شد. هر چند سعی می کردیم نهایت استفاده رو از امروز ببریم ولی باز افسوس می خوردیم که ای کاش امروز حرم بودیم...یادش به خیر و خدارو شکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:42  توسط محمد حسین  | 

«سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم که آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا کام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي که اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نکني، چند کلمه‌اي براي ما که پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يکي دو بار ديگه که اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه.

مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از کجا بايد مي‌فهميديم که اين حال خوب نشانه‌ چيه؟ هميشه بعد از اين‌که اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فکر کنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌کردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشکوهي!

خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي کنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا کلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه کردي و لبخند زدي. حالا که فکر مي‌کنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من کلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم که تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من کلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو که بازي کردم، تو «هامون» بودي. من يادمه که در فيلم «کيميا»، دست منو مي‌گرفتي. کلي حال مي‌دادي که رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يک بار ديگه شانس داشتم در کنار تو بازي کنم؛ تو فيلم «درد مشترک»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل کوهنوردها با کوه‌هاست. هر قله‌اي رو که فتح مي‌کنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بکن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري که تو رفتي، کلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ راهته.

من که شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! کلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران کلي با تو کار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش که برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارک.

مي‌دونم اون‌جا کلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما کلي هم تدارک ديدن.

ما که اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌کار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌کنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن که تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌کنن و جاتو خالي مي‌کنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته که اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، که بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار

رضا کيانيان»

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:10  توسط محمد حسین  |