این عصرهای چهارشنبه برای من دلتنگی خاصی داره.. منو یاد آخرین روزهایی میندازه که با رضای نازنین از تایباد برمی گشتیم. گاهی اوقات کل کل می کردیم و گاهی از آینده می گفتیم و گاهی از گذشته
از مقاله و کار تحقیقی ...از نقره داغ استاد ها ...از زن و زندگی ...از کارو سربازی... این 4 ساعت خیلی زود تموم می شد. صفایی داره یه شب زمستونی توی یک جاده ی پر پیچ و خم و طولانی توی رنوی حاج آقای فاطمی نشسته باشی.. اون هم کنار بهترین دوستت... راست و چپ تا چشم کار میکنه تاریکه و گه گاهی چراغی رو می بینی که از دور سوسو میزنه و البته یه آسمون پر از ستاره که انگار اگر دستت رو بالا بگیری، بتونی ستاره هاشو بچینی... یادمه یکی از همین شب ها بود که در مورد اون چراغ های دور با رضا صحبت می کردیمو محو تماشا بودیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:44  توسط محمد حسین
|
امشب خیابونا خیلی شلوغ بود بین راه آدم هایی رو می دیدم که پرچم به دس با پای پیاده به سمت حرم در حال حرکت بودند. خیلی ها از راه های دور و نزدیک اومده بودن تا برای حضرت تولد بگیرن.. آقا تولدتون مبارک... چه حالی داره در جوار شما بودن
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:5  توسط محمد حسین
|
امروز بالاخره با موفقیت سمینار برگزار شد. از ساعت 8 تا 9 اندی فقط حرف زدم و بعد هم دکتر شروع به اجرای فن کرد. اونقدر حرف زدم که احساس کردم دهنم کف کرده! وقتی اومدم بیرون از کلا س، ساعت 9:25 بود و بلافاصله راهی نیشابور شدم تا بتونم کلاس بعدظهر رو شروع کنم..به نظر میرسه زندگی کمی سخت شده...
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:23  توسط محمد حسین
|
آزمایشگاهم وبه هزار زحمت فایلی رابرای جناب دکتر ضمیمه کردم! حالا این یابوی بی پدر و مادر قصد ارسال ندارد و در کمال وقاحت می گوید: شرمنده!
پی نوشت: الان یک پیمان متاهل رو دیدیم که حاضر نبود با مجردا همنشینی کنه! ای روزگار!
پینوشت۲: چندوقتی ازجلال خبر نبودزنگ زدم احسان:گفت چلال هم ورپریده!به جلال متاهلهمتبریک میگم به امید پیروزی همه ی رزمندگان اسلام
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:10  توسط محمد حسین
|