تبليغاتX
روز از نو
من تقریبا ۶ ساله دانشجوی دانشگاه آزادم. امروز برای اولین بار شاهد اعتراض دانشجویان! بیدم!. داشتیم با وحید به سمت آزمایشگاه می رفتیم که بیرون یه عده درحال پا کوبیدن و دست زدن که پول زور نمیدیم!

ایول ما که از این بخارا نداشتیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:38  توسط محمد حسین  | 

وقتی صدای بارون می پیچه توی ناودون
پر می کشه پرستو، به زیر طاق ایوون
وقتی پرنده صبح، رو شاخه ها می شینه خورشید خانم یه خوشه شبنم زگل می چینه
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم
وقتی که بوی بارون می پیچه توی جنگل
اقاقی از لطافت میشه یا طاقه مخمل
وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه
دستای خیس بارون، می مونه روی شیشه
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم حالا شبا که نیستی چشمای من میباره
آواز گریه هاتو بیاد من میاره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست
رو شاخه اقاقی، جا پای سبز گل نیست
جا پای سبز گل نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:15  توسط محمد حسین  | 

خداوندا چه بسیار انسان هایی را دیدم که از دیگران عزت طلبیدند و ذلیل شدند واز غیر تو ثروت طلب کردمد و فقیر شدند و طلب بالا رفتن نمودند و پست شدند

فرازی از صحیفه ی سجادیه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 2:55  توسط محمد حسین  | 

عجب بازی فوتبالی تماشا کردیم. نیمه ی اول به لطف داور، گل عرب ها پذیرفته نشد تا ما نفس راحتی بکشیم. تیم چلفتی ما در ورزشگاه آزادی، در حالیکه 100 هزار تماشاچی هلاکش بودن به مصاف عربستان لاجون رفته بود. 20 دقیقه ای از بازی گذشته بود که احمدی نژاد هم اضافه شد. یادم نمی ره توی همین ورزشگاه، برای انتخابی جام 2002 اشک دروازه بان عرب ها دراومده بود و توان بازی نداشت(وقتی که نیکبخت پنالتی گرفت) نیمه دوم تیم ما بالاخره تونست گلی رو در دروازه ی حریف بکاره! و کمی دل مارو آروم کنه اما اواخر بازی، درحالیکه تعریف و تمجید میرزایی گزارشگر به اوج خودش رسیده بود، تیم ما گل مزخرفی رو دریافت کرد! و باز درحالیکه گزارشگر از سوم شدن ایران در گروهش صحبت می کرد که عیب نداره و انشالله گربه ست و این حرفا!...گل دوم روهم نوش جان کردیم! که عجب لبو لوچه ی مارو آویزوون کرد روز عیدی!! عرب ها که به خوابشون هم این وضع و نمی دیدن... از فرط خوشحالی قنبلان به هم می زدند و پایکوبی می کردند!(فکر کنم این هموون رقص شمشیر بود) هر چند بازیکنان با تجربه ای مثل مهدو کیا و نکو نام، تا آخرین دقایق، دوندگی کردند اما تازه کار ها که قافیه رو باخته بودند، مات و مبهوت فقط تماشا می کردن.. اینجاست که ارزش بازیکنان با تجربه خودش رو نشون میده. علاوه بر این تغییرات مکرر پیکره ی تیم ملی، آزمون و خطاو لجبازی سرمربی، باعث شده بود که تیم ما بیشتر شبیه تیم منتخب آسیا باشه و در خط میانی و حمله، هماهنگی و نظم نباشه. از طرفی عدم حضور بازیکنان خلاق و خوش فکر مثل کریمی یا جباری، و سرگردان بودن توپ ها در میانه ی زمین، بدجوری تماشاچی رو آزار میداد. با این وضع، همون بهتر که به جام جهانی نریم! اینجوری سنگین تریم
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:13  توسط محمد حسین  | 

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،

بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،

بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 شادی شکستن قلک پول،

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،

شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،

برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،

بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

 با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،

توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

 با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:37  توسط محمد حسین  |